بنی آدم اعضای يکد يگرند.         که در آ فرينش زيک گوهرند.

چو عضوی بدرد آورد روزگار.        دگر عضو هارا نماند قرار

 

فرهنگ جاودان بن مايه هويت جاودان است

 

 

محمد صديق

 

پيشرفت و تکامل هيچ فرهنگی بدون از خود گذشتگی پيشتازان آن فرهنگ که حتی جان خود را در راه آگاهی بشربويژه رشد جامعه شان نثار کرده اند امکان نيافته است. فرهنگ ما هم فرآورده فداکاريها و از خود گذشتگی چنين نيروهای پيشروئی در وطن ماست که در طوفانهای بنياد بر انداز تجاوزات، کتاب سوزيها، بتاراج بردنها، و با خاک يکسان کردن های متجاوزين، با تلاش پی گيرخود نه تنها منابع از دست رفته فرهنگی گذشته را بازيافته، بلکه حيثيت فرهنگی از دست رفته مارا بازسازی و زنده کرده اند.

يورش ها، چپاولها و ويرانی ها ئيکه در گذار تاريخ در ايران بوقوع پيوسته تنها حوادثی نبودند که برای مردم ما و در ديار و سرزمين ما روی داده باشند. اينگونه رويدادهای اجتناب نا پذيری در هر جائی انسانها زيست کرده و تضادهائی وجود داشته  بوقوع پيوسته. تفاوت ما با ديگران، در بازتابی است که مردم ما بويژه بزرگان دانش و خرد در برابر اين روی دادها از خود نشان داده اند. بازده تلاش آنها بيشتر در راستای بازسازی فرهنگ وبالا بردن دانش و فراست مردم ما بوده که از راه شعر، نوشتارها و هنرها- آموزشی مردمی ايجاد ميکردند که حتی در محدود ترين شرايط زندگی، طنز ها ، استعاره ها و ضرب المثل ها نه تنها مبين واقعيتهای سرکوب شده زندگی بودند، بلکه هوشياری و حساسيت عمومی را گسترش ميدادند. هر فرد عادی با زبانی شعر گونه فلسفه زندگی را برای خود و آنها که با او در فضائی همگون زيست ميکردند بيان ميکرد. همين هوشياری و حساسيت عمومی اگر چه در فضای فشار و اختناق بگونه ای شفاف خود را نشان نميداد، اما عامل اساسی زنده  ماندن فرهنگ  ملی ما بود وگنجينه های فرهنگی ما از نسلی به نسل ديگر سپرده ميشد. چنين انتقال فرهنگی در بسياری از فرهنگها چنان دچار دگرگونگی ميشدند که در برشی از زمان بکلی نابود ميشدند.

 ما هم بويژه در دوران تسلط اسلام وپادشاهان خودستای اسلامی  چون محمد خارزم شاه ونمايندگان مسلمان او چون غاير خان حاکم شهر اترارکه از خويشاوندان مادری سلطان محمد بود با کشتار نمايندگان چنگيزخان که در سال 615 هجری قمری ميخواست با کشور های اسلامی رابطه دوستانه ای داشته باشد باعث شد که انتقام جوئی چنگيزرا در راستای نابودی کامل شهرها و مراکز تمدن و قتل عام مردم ما بر انگيزد. تسلط نا بخردانه همين پادشاهان مسلمان بود که روابط انسان ها را تنها در بزنجير کشيدن و اطاعت کورکورانه مردم ميدانستند و فراست و دانش آنها از محدوده احساسات خشک مذهبی فراتر نمی رفت. از سالهای 661 پس از زايش وآغاز تسلط امپراتوری اسلامی امويه بر وطن ما، تا اواخر دوران صفويه شيوه های جابرانه تسلط  بر مردم و انديشه انها در راستای مطيع کردن آنها بود. تنها تلاش انديشمندان متعهدی بود که اگر چه جانشان را بخطر ميانداختند اما کوشش آنها در نهايت بآگاهی مردم ميانجاميد.    

 

 برای نمونه در شرايط تسلط های نابود کننده مغول ها در ايران دانشمندان، و انديشمندان ايرانی چون شرف الدين خوارزمی و بهاء الدين محمد جوينی  بعنوان وزرا که در دربار پادشاهان مغول در اداره سرزمين های تسخيرشده آنهارا ياری ميکردند باعث ميشدند که توان تجاوزکارانه و مخرب موغولها را به نيروئی سازنده تبديل کنند. همين انديشمندان خردمند بودند که توانستند هويت ما را باز سازی کنند. يا شرکت مستقيم انها در حکومتهای مسلط و متجاوز بعنوان وزراء و يا نفوذ آنها در مراکز عالی آموزشی و فرهنگی اسلامی چون غزالی ، سهروردی ، فارابی و ابو علی سينا ها هريک بنوبه و توان خود گامی بر ميداشتند تا بتوانند نتنها از نابودی هويت فرهنگی ما دفاع کنند بلکه فرهنگ دگرگون شده ما را باز سازی ميکردند. 

بسيارند فرهنگ هائيکه دارای چنين ويژگی نبودند و دراثر نبود از خود گذشتگی و تعهد فرهنگی بانهدام و نابودی کشيده شده و حتی زبان وفرهنگشان را از دست ميدادند. برای نمونه مصر باستانی که فرهنگ و زبانی آسيائی- آفريقائی داشت هيچگونه تجانس و همگونی با عربی نداشت و تا سده هفتم پيش از زايش مسيح در برابر يورش های پی در پی آسوريها، يونانيها، و روميها هويت و زبان خود را حفظ کرد، با يورش ،  تسلط وگسترش نفوذ سياسی اسلام وا عرا ب دچار دگرگونگی های بنيادی شد. زبان و فرهنگ اسلامی- عربی  وبدنباله آن تسلط ترکهای عثمانی، فرانسويها، و سرانجام انگليسی ها، نه تنها ساختار فرهنگی مصر را دگر گون کرد، بلکه زبان و فرهنگ مصر را هم باسلامی- عربی تبديل کرد. بديهی است که بنيادهای ارزنده باستانی فرهنگ مصر تاثيری سازنده در ساختاراساسی فرهنگ اسلامی داشتند.

 

اگر چه مردم و فرهنگ ما را حواد ث تاريخی همگونی پی در پی بخون کشيده و هستی فرهنگيشانرا در هم کوبيده ولی نتوانست هويت و زبانشان را بگونه ای که صدها هويت ديگر را نابود کرد بگمنامی بسپارد.  حتی امروز هم هنوز ما بزبانی سخن ميگوئيم و نام هائی بر خود ميگذاريم که در صد بزرگی ازاين نام ها و واژه های متداول در نوشتار ها و گفتمانهای عمومی ما از بنياد های فرهنگ باستانی و متاثر و مربوط به دورانهای پيش از اسلام است. اين واقعيت بر همه ما روشن است که تا بامروز مردم وطن ما در زيرسلطه کامل اسلام و قوانين جابرانه و قرون وسطی ای فناتيزم و تئوکراسی خود مرکز بين و زور گوی مذهبی باسارت کشيده شده اند. علی رغم اين اسارت سياسی ، سالگردها، جشنهای باستا نی، و بزرگداشت های ملی ما بيشتر در ياد بود سنتهای باستانی و غير مذهبی است. نمونه های بارز آن جشن خجسته نوروز، جشن مهرگان، چهارشنبه سوری و سمبلها و اسطوره ها بيشماری که در نوشتارهای نويسندگان و شعرا وافسانه های ما وجود دارد.

آميزه ويژه تاريخی فرهنگ ما، و ساختار متفاوت آن ايجاد گوناگونی لهجه ها، مليتها، قومها و تبار های متفاوتيست. وجود همين تفاوتها و تضاد ها ميتوانست انگيزه درهم ريختن تار و پود همگونی ملی باشد و ما را بسوی جدائی و بی تفاوتی و حتی دشمنی بکشاند. اما می بينيم که در حاليکه هر تباری خود را از نظر فرهنگ و لهجه  ديگر گونه می بينند  اما در لوای هويتی يگانه" ايرانی بودن" که از شش تبار متفاوت موجوديت يافته نه تنها ايرانی باقی ماندند، بلکه برای  انسجام  چنين هويتی يگانه علی رغم تضاد های اجتناب نا پذيرشان  همگونگی های چشمگيری از خود نشان داده اند.

بزرگان ما هريک زاده يکی از اين تبار های متفاوتند ، اما خودرا جدا ازاين "هويت يگانه ايرانی بودن"  به بشريت معرفی نکرده اند. بلکه با يک زبان در سرزمينی که اعراب و اسلام –  واژه ها و فرهنگ  عربی را بر آنها تحميل کرده بودندآثارشان را بوجود آوردند.

ميراث گرانمايه ای که از بزرگان ادب چون فردوسی برای ما بازمانده زبانی است که به بنيادهای پيش از اسلام آن نزديکتراست وامروزآنرا در نوشتارها و گفتمانهای خود بکار ميبريم. ترديدی نيست که شمار بسياری از بزرگان ايرانی ما با نبوغ و کيفيت برجسته خود،  و تسلط کامل بزبان عربی- وديدگاه مذهبی اسلامی در فرهنگ مسلط اسلامی- عربی آثار ارزنده و بيشماری از خود بجای گذاشته اند که در مجموعه" فرهنگ اسلامی" بنام گنجينه های فرهنگی اسلام برای آنها که شناختی ژرف از بنياد های تاريخی فرهنگ اسلام ندارند شناخته شده اند. مولوی، سهروردی، سعدی، حافظ، رودکی، نظامی، عطار، خيام و فردوسی که هر يک بسهم خوددر بزرگداشت فرهنگی وطن ما نقشی تعين کننده و سازنده داشته اند، هر کدام از تباری متفاوت بوده اند،اما بزبانی يگانه آثارشان را بوجود آورده اند.

در سده گذشته و دهه هائی نزديکتر بزمان زيست ما ، شخصيت های برجسته و شايسته ای با نبوغ و شايستکی خود در راستای پيش برد دانش، هنر و فرهنگ ايران آثاری بجهان دانش و خرد عرضه کرده اند. بويژه در همين چند دهه گذشته در زمينه های فيلم و سينما توانسته اند در پهنه جهانی بهويت ايرانی ما ارزشی والاتر بدهند. بازده همه فرآورده های فرهنگی گذشتگان ودست آورده های بر گزيدگان  دانش و هنر امروزوطن ما ميراثی همگانی است که به بازماندن فرهنگ ايران ياری رسانده و بن مايه های جاودانی آن است.

بهويت ايرانی مغروربودن خودستا ئی و شعاری پوچ نيست که برای خوش آيند آرمانها و ديدگاه های فردی، قومی و ياگروه گرائی های ويژه سياسی و يا مذهبی روی دهد. شواهد تاريخی و واقعيت عينی زندگی بما نشان داده که در حاليکه همه ما از تبارها، لهجه ها و ديدگاه های متفاوتی سازنده کليت يک فرهنگ يگانه هستيم، در واقع ايرانی بودن علی رغم تفاوتهای ما تنها انگيزه بهم گرائی ملی ماست.

وجود همين گرايش و جذابيت مشترک است که بآميزه متناقض تاريخی ما مفهومی منطقی داده و آنرا جاودان ميسازد و بهمين سبب هم تاريخ نتوانسته هويت مارا در خود هضم کند. بازده و بازتاب اين آميزش تاريخی چون سندی بر ثبوت وحدت انسانهائيست که جوهر انسانيت و هستی خود  را در قالبی ورای ديدگاهی کوچک چون مذهبی، سياسی، گروهی، نژادی و تباری ميشناسند ودر بيانی جهانی، فشرده و گويا اعلام ميکنند" بنی آدم اعضای يکديگرند. که در آفرينش ز يک گوهرند. چو عضوی بدرد آورد روزگار. دگر عضو ها را نماند قرار" و خود را در کليتی ما ورای محدودشناسی و کوچک بينی ميشناسند. بازتاب و بازده اين آميزش تاريخی وهويت  کلی شناسی و جهانی انگيزه پايداری فرهنگی ماست.

دانشمندان، فلاسفه، شعرا، نويسندگان، و هنرمندان رشته های گوناگون و حتی برگزيدگان و رهبران سياسی وطن ما زاده اين آميزه اجتناب نا پذير تاريخی هستند و خود را در کليتی فرا تر از تباری کوچک بحساب ميآورند. بديهی است که تضادهای ناشی ازکوته بينی پديده ای ناشناخته و غير منتظره نيست، وجود همين تضاد ها پويش زيستن و تکامل را سبب ميشوند، مهم وجود جوهر يگانگی است که اگر بينش گسترده ما در فضای خود بينی محدود نشود، نادانی توان از بين بردن چنين جوهری  را ندارد.

آثاری در زمينه های گوناگون بوجود آمده اند که هر يک بسهم خود گامی سازنده در راستای شناسائی بن مايه های حيثيت فرهنگی ما بوده  و شاهدی گويا و روشن بر اهميت تاريخی فرهنگ  مادر تمدن جهانی است. در مجموعه پنج جلدی گسترده و جامع دکتر مسعود نقره کار زير عنوان" بخشی از تاريخ جنبش روشنفکری ايران که در واقع بررسی پاره ای از تاريخ کانون نويسندگان ايران است" بتازگی منتشرشده که بازتاب بيش از يک سده سير تکاملی خلاقيت، تعهد ورشد فرهنگی شعرا، نويسندگان ، و انديشمندان پويا و متعهد وطن ماست.

اين مجموعه ارزنده، وگسترده ،  بازده و فرآورده صداقت، پشتکار، تعهد و انساندوستی اين نويسنده توانا ست که در بر گيرنده  د ست آورده های صد ساله اخيرفرهنگی انديشمندان و بزرگان ادب و هنرماست.  شناسائی آثاربرگزيده ای است در زمينه های فرهنگ بويژه ادبيات و شعرايران که بگنجينه فرهنگی افزوده شده.  شيوه گردآوری و  تحليلی- تاريخی اين اثر در واقع شناختی از بازتا ب روی داد های  صد ساله اخير در ايران را بخواننده ميدهد که شامل  جستجوهای مستندی در باره کانون نويسندگان است.  هر سند، هر قدم پيش رو ، و هر نيروی سازنده ای را که در راستای پيش برد، آموزش، و تکامل فرهنگی بر داشته شده در بر می گيرد.

ساختار کلی اين اثر پنج جلدی در بر گيرنده بر گزيده ای است از شناسنامه ها، گزينش های کوتاه، اشعاری از بزرگان شعر، و آثاری ادبی و فرهنگی که از بازده فرهنگی، صداقت، و فداکاری ، گسترش ديد فلسفی، سياسی و فرهنگی آنها، خدمتی که به نو انديشی، يگا نگی و انسانيت در گسترده ای ورای تبار، زبان و بينش سياسی و مذهب در آثارشان نشان داده اند مورد توجه قرار گرفته است.

چه انگيزه ای پر توان تر ، ارزنده تر و منطقی تر از نوشتارهای آموزنده نويسندگان، اشعاری بيدار کننده از شعرا، وديدگاهی روشن بينانه از انديشمندان که در واقع معماران  و سازندگان  فرهنگ ما و آموزگا ران شايسته مردم ماهستند.  آنها زندگی و انسانيت را تنها در ساختاری کلی ميشنا سند که نه در آن تبعيض باشد و نه تفاوت در کيفيتی که کليت انسان است .  بی ترديد اين کلی بينی و همگون بينی است  که همه ما را در آميزه ای جهانی و کلی بهم نزديک ميکند . در چنين کليتی است که زندگی و انسان در تبار، زبان، ديد سياسی ومذهب شناسائی نميشود وشناخت انسان و زندگی شناختی کوته بينانه نيست.

 

مجموعه  تحليلی- تاريخی  دکتر نقره کار همانند مجموعه های ديگر برای شناسائی و دانش جامع تری از انگيزه های فرهنگی بشيوه ای تحليلی  بوجود آمده.   اين گونه آثار، زمانی سازنده و آموزنده اند که انگهای تبار گرائی، مذهبی، سياسی و نژادی کيفيت آنها را تعين نميکند. خواننده خود را در جهانی بزرگترو بمراتب گسترده تر ازخود بينی می يابد. در چنين فضای گسترده تری در انديشه ا ست که چهره درخشان آهرومزدای زرتشت روشنائی نجات بخشی برای همه ما دارد، فريادهای حق طلبانه و جسورانه حلاج و سهروردی نداهای دادخواهانه همه ماست، خلوص و پاکی مولانا قلب همه مارا از نا پاکی ها ميشويد، و دلاوری و بزرگمنشی استاد سخن فردوسی غرور ملی را در همه ما زنده ميکند و روحانيت حافظ همه مارا بسماوات ميبرد و جهان بينی و واقع گرائی خيام همه مارا از حيله های زهد و ريا آگاه ميسازد.

 

هيچکدام از اين بزرگان چه برگزيدگان تاريخ گذشته وچه بزرگان زمان حال، مرز و حساری از مليت، مذهب، سياست ، تبار و زبان بدور خود نکشيده اند تا متفاوت ويا بر تر بودن خود را برخ ديگران بکشند.  چه درسی آموزنده تر از چنين در همگرائی برای يگانگی ما ميتواند وجود داشته باشد، زمانی که يگانگی، تنها انگيزه پيروزی ملی ماست. نويسنده با صلاحيتی چون دکتر نقره کار با تجربه و دانش تجربی عميق و آشنائی شخصی خود با شخصيتهای فرهنگ ما دارد مجموعه ای در خور ستايش بوجود آورده که بکار بردی آموزشی و همگانی دارد.

هر خواننده اي که به بهروزی و بهزيستی آينده بشريت وبويژه مردمش می انديشد و خواستار شناخت گسترده ترتاريخی از شخصيتهای فرهنگ واپسين دوران سده گذشته باشد، متوجه اهميت و ارزش بازشناسی بنيان ها و انگيزه های ثبوت فرهنگی وطنش ميشود. متوجه ميشود که چرا فرهنگ ما از بين رفتنی نيست. متوجه ميشود که در مسيرفرهنگی پر پيچ و خم و پر جدال گذار تکامل فرهنگی ما چه جانها و جوانی ها و آرزوها فدا شده اند تا صدای دادخواهی مردم مارا از راه شعر، داستان، نگاره، تنديس، موسيقی و فيلم بگوش جهان برسانند و  بمادرس اميدواری، بزرگ منشی، خود درست بينی، و نجات از حيله و تزويررا بدهند.

باشد که چشم های بيناتر و گوشهای شنواتری در تاريکی ها و سکوت های شيطانی نادانی، بيخبری، و جمود فکری ترانه های اميد بخش زندگی را بشنوند و جهان روشن آينده را ببينند. کدورتهای سالخورده را از آئينه گرد گرفته زمان بزدايند. بخود باز گردند، و در خودی خودسنج و خود داور و خود شناس فرا سوی فرامين شيطانی و الگوهای قرون وسطی زيست کنند.

 

 

                                                                   محمد صديق