11
مدرنيزم و
گذار تاريخی
آن به
حرکتهای
پست مدرنيزم
معاصر
محمد
صديق
مدرنيزم
پديده ايست
که برای دگر
گونگی های
روشنفکری
زمينه های
مناسب را
بوجود آورده.
از چه زمانی
شروع شد و
انگيزه اساسی
بوجود آمد نش
به راستی چه
بوده و به چه
انگيزه هائی
وابسته است
نياز به
مدارک و
پژوهش های
زيادی دارد.
کلمه مدرن از
ريشه لاتين"
مدرنوس،
مودوس-
يامودو- که
اشاره بيک
رفتار و
خصيصه
متفاوت و
ويژه ايست"
آنچه مسلم
است، نخستين
بار در فضای
مسيحيت
لاتين در
شرايطی که
مطابعت از
قوانين مذهبی
وظيفه ای
اجتناب
ناپذير بود و
بآنها که از
قوانين
تثبيت شده
سرباز
ميزدند "
مدرنوس"
ميگفتند. البته
چون همه
پديده های
انقلابی
ديگر کلمه
مدرنوس به
حالت طنز
بکار برده
ميشد. تا صده
چهاردهم که
رنسانسهای
اروپائی بر
کليه مظاهر
زندگی تسلط
پيدا ميکرد.
هنوز حرکت
مشخصی
بعنوان
مدرنيزم
شناخته نشده
بود. رنسانس
که اساسا
هدفش زنده
کردن ارزش های
انسانيت بود
و بهمين دليل
هم معنيش"
زايش دوباره"است
در کليه
مظاهر زندگی
نو آوريها، و
دگر گونگی های
زيادی بوجود
آورد که
پارادايم های
نو هر لحظه جای
پارادايم های
کهنه را
ميگرفت. از
قرن چهاردهم
تا قرن شانزدهم
بازده
رنسانس قرون
وسطی را به
دوران مدرن
تبديل کرد. در اثر
انقلابات
گوناگون
سياسی،
اقتصادی،
ودر نهايت
صنعتی با
توسعه دوران
روشنگری" اين
لايت منت" سر
انجام کلمه
مدرنيزم با
مفهومی
انقلابی و
پيشرو جای
خود را در
دنيای متمدن
باز کرد. زندگی
اجتماعی ، و
ساختار
فرهنگی پيش
از1880 چون اقيانوسی
بود که بعد از
طوفانهای
مختلف
بآرامشی نسبی
رسيده بود.
زندگی بر
مبنای نظم و
مطابعت از
قوانين ، و
رعايت اصول
که بازده
فرهنگی و
سياسی قرن ها
تکامل و ثبوت
بود، کم کم
دستخوش دگر
گونگي هائی
ميشد. در واقع
اين آرامش
نسبی در
اثروجود
دنيای
مدرنيستی
بود که به
ثبوت
تاريخيش
رسيده بود. تداوم
تاريخ را هيچ
حادثه ای
متوقف
نميکند. حتی
جنگ اول جهانی
نتوانست از
اين تداوم
جلوگيری کند.
بنا براين
زمانی که از
مدرنيزم سخن
بميان ميآيد
راجع به
پديده ای سخن
نميگوئيم که
تصادفی
وبدون
هيچگونه
زمينه و
تداوم تاريخی
بوجود آمده
باشد. مثلا
خيلی پيش تر
از ظهور
امپرسيونيزم
در هنر پديده
ها و عواملی
بوجود آمدند
که زمينه را
برای
امپرسيونيزم
آماده کرده
بود. بهمين
دليل برای
اينکه
مدرنيزم را
در گسترده
باز تری
بشناسيم
لازم است که
ريشه های
فرهنگی که در
بوجود آوردن
زمينه هائی
را که برای
ظهور آن نقش مهمی
داشته اند
بشناسيم. بنا
بر اين بايد
بشرايط سياسی
و اقتصادی که
در بوجود
آمدن و رشد
هنر مدرن
بنيادی بوده
اند مراجعه
کرد. ظهور
تحولات
گسترده ای که
نيروهای غير
مذهبی در
برابر پوپ های
دوران
رونسانس
ايجاد کردند.
و توسعه هرچه
بيشتر
تفکرات
انسان
دوستانه ،
نيروی مسلط
مسيحيت و
کليسيای
رومن
کاتاليک را
با خطر نابودی
روبرو کرد.
اين خطر به
جهش ها و
انقلابات
قرن چهاردهم
و پانزدهم
تکامل پيدا
کرد که در
نهايت به
استقرار
پروتستانيزم
اصلاح طلب
انجاميد. در
اوايل قرن
شانزدهم اين
جهش تاريخی
جديد وحدت
جوامع مذهبی
غرب را
در هم ريخت و
نتيجتا دوره
مدرنيزم را
بوجود آورد. خصيصه
دوران مدرن
ويژه گی آ ن در
بوجود آمدن و
توسعه وجدان
ودرک شخصی در
جامعه است که
در شمال و
جنوب اروپا
ويژه گيهای
خود را داشت.
در حاليکه
جهانی شدن
اخلاقيات
مسيحيت در
شمال
اروپا بوسيله
پروتستانيزم
به جهت قطب
ايدآليستيش
در يک جمع
تمايل پيدا
ميکرد. تکامل
و توسعه قطب
شخصی فرهنگی
در
ايتاليابوجودآمد،
که نمايش و
تجلی آن در
رنسانس
ايتاليا
ظاهر شد. عطش و
تمايل شديد
برای پيدا
کردن. کشف
کردن ودر
واقعيات در
واقع بوجود
آمدن
ديدگاهی که
متوجه
انسانيت در
کليت آن بود.
در اين ديدگاه
توجه بر اين
بود که همه
مظاهر زندگی
را در اين جهت
سازمان دهند. در
اينجا زندگی
جهانی هدف شد
و منترول و
تسلط بر آن
بعنوان
مفهوم واقعی
زندگی
شناخته شد. بوجود
آمدن چنين
ديدگاه،
رفتاری که در
راستای
عينيت
بخشيدن بآن
در مردم
بوجود آمد
باعث تغيرات
انقلابی و
اساسی در
اروپا شد.
گسترش هرچه
بيشتر دانش،
توجه هر چه
بيشتر و
آگاهانه تر
بطبيعت و
قانون مندی
های آن،
نتيجتا
باختراعات
گسترده و
بيشتری
انجاميد.
مهمترين و بر
جسته ترين
اختراع سيستم
چاپ کتاب
بود، که
ساختار
آموزش و
تربيت اجتماعی
را بدرجه ای
انقلابی باز
سازی کرده و
گسترش داد.
توسعه چاپ، و
نشر کتاب
بآگاهی
گسترده
اجتماع،
توسعه و رشد
عقائد شخصی،
بوجود آمدن
سازمان های
سياسی تکامل
پيدا کرد. اين
تکامل فکری
در تمام
مظاهر زندگی
تاثير عميق
داشت. توسعه
صنايع کشتی
سازی بدرجه ای
که بتواند
باقيانوسها
و مصافتهای
دور برسند با
توسعه
محاسبات
جقرافيائی
توانستند به
دورترين
نقاط جهان
دست يابند، بوجود
آمدن اسلحه
های آتشی که
به دريا
نوردان
اروپائی
اين توان را
داد که
بتوانند
کشور هائی را
که توان
مقاومت در
برابر آنها
را نداشتند بمستعمره
خود در آورند. در اثر
اين تحولات
وتوسعه قدرت
سياسی، و
فرهنگی و
بموازات آن
در رنسانس،
نقاشی،
مجسمه سازی،
ومعماری با
الهام از
طبيعت، و
گسترش دانش
بطشتر در باره
طبيعت بويژه
بدن انسان و پی
بردن
بقوانينی که
پيش از آن
بآنها آگاهی
نداشتند
بدرجات
تکاملی خود
رسيدند. تا
اين زمان
آثار هنری
مطابعت از
منطق و قانون ويژه
ای نميکرد،
ودر اينبرش
از زمان بی
منطقی در هنر
جای خود را
بمنطق داد، و
نمايش هنری
که حالت خود
کامگی و آنی
داشت، خصيصه
سمبليک را از
دست داد، و
بآثاری مبدل
شد که بازده
قوانين
فيزيکی و
طبيعی بودند.
محاسبات علمی
چون "
پرسپکتيو- و
آناتومی بدن
انسان" در
آنها بکار
برده شده ودر
نتيجه ديد
زيبا شناسی
در اين هنر
جديد در يک
ساختار
دقيقتر و علمی
تر شکل
واقعيش را
بخود ميگرفت. رآليزم
هنر ايتاليا
در اين برش از
زمان بر پايه
عمل کرد
طبيعت و توجه
کامل به
انسانيت بود.
اين ديدگاه
متفاوت
انسان را در
مرکز نقطه
ديدقرار داد
و همه چيز
بيانگر
انسان و زندگی
او بود و
ديدگاه "
انسان- مرکزی"
در هنر ادامه
پيدا کرد. در
نقاشی هم
نقطه مرکزيت
اثر هنری
نقطه تقاطع
خطوطی بود که
همه بيک مرکز
منتهی
ميشدند و
آنرا نقطه
کورمی
ناميدند. با
بوجود آمدن
اين" متافور-
يا سمبل" انسان
خود را در
رديف خدا قرار
داد که
دانشمند
روان کاو
آلمانی"
هورست ابر
هارت ريشتر"
اين حالت را
خداگونگی
انسان
مينامد. اين
پديده روانی"
خود مرکز بينی،
و يا خود مهم
بينی" نتيجتا
خصيصه
برگزيدگان
اجتماعی شد
که در نهايت
خود را
همرديف با
خدا تصور ميکردند.
در واقع يک
نوع آزاد شدن
از نفوذ و
پيروی از
راهنمائی
خدا و بر نيرو
و توان خود
تکيه کردن، و
خود قادر
بودن ، بود.
اين احساس
جديد، در
واقع يکنوع آزادی
از بی قدرتی،
و بی ثباتی
بود که
وابستگی های
فکری بمذهب
در آنها
بوجود آورده
بود. مثل اين
بود که گوئی
هرکسی برای
خودش بخدائی
مبدل شده
است، و احساس
چند خدائی با
بوجود آمدن
ديدگاه جديد
در حقيقت دو
باره در همه
زنده شده بود.
هسته مرکزی
معيار سنجش
انسان مدرن
بنا بر اين
ايده" انسان-
خدائی" است
که در عنوان "
نابغه" بيان
و معرفی
ميشود. در سال
1885 تا 1900 وارد
اولين مرحله
" مدرن" و "
مدرنيزم"
ميشويم.
اين
بزمانی
مراجعه
ميکند که "
ارنولد توين
بی" آنرا "
پست مدرنيزم"
مينامد.
عوامل تکاملی
که خصيصه
نيرو های
بوجود
آورنده
هنرهای بعد
از دوران
مدرنيزم را
نشان ميدهد دورانی
که انرژيهای
سازنده
هنرهای
مدرنيزم کم
کم
تقليل پيدا
ميکرد. اين زمانيست
که
درهمريختن،
دگر گون
کردن، و
اتوميزه
کردن در آثار
هنری بعنوان
کيفيت ها و
خصائص ويژه ای
برای آثار
هنری شناخته
ميشد. درک و
احساس" توين
بی" از پست
مدرنيزم
کاملا با
تعبيرات
انديشمندان
ديگر متفاوت
بود. برای او
پست مدرنيزم
زمانی بود که
در يک جامعه
منطقی که بر اساس
نظم ويژه ای
اداره ميشد،
عامل عنان
گسيختگی
زمينه را برای
درهم
ريختگی، و بی
قانونی
آماده ميکند. تمدن
پيش از1880 دورانی
را معرفی
ميکرد که
آنرا دوران
روشنفکری
ميشناختند،
اما " توين بی"
يک روحيه در
همريزی بر ضد
عوامل متمدن
را در
گرايشات "
پست مدرنيزم"
می بيند. بر
خلاف تمايل
يک جامعه که
هميشه در جهت
بازسازی،
پيشرفتهای
تکنولوژيکی،
و استقرار
ارزشهای
انسانی پيش
ميرود، که "
توين بی"
اينگونه
خصائص را
خصائص يک
جامعه مدرن و
مدرنيزم
ميشناسد،
بنظر او
آغازپست
مدرنيزم پايان
همه اين
خصائص و
کيفيت هاست.
در واقع
انتقال از يک
جامعه با
سازمانی
منظم به
جامعه
انارکيستی
است. تقريبا
نمونه های او
شباهتی به
پيش بينی های
" اپوکاليپس
تورات و کتاب
مقدس" دارد،
دورانی که
بيقانونی بر
مظاهر زندگی
حاکم است. او بر
اين گمان است
که چنين دورانی
بازگشت"
بدوران پری می
تيويزم" وحشی
است، زيرا
تفکر دوره "
پست" از منطقی
بودن به بی
منطقی و بی
نظمی تبديل
شد. اصولی
را که" توين بی"
بعنوان
عوامل سقوط
در تمدن بشر
مطرح کرد در واقع
پايه های
اساسی
روانکاويهای
" فرويد"
بودند. تنها
تکامل و
توسعه
ادبيات دوره
مدرنيزم
نبود که
مدرنيزم
مذهبی
مسيحيت را به
مدرنيزم
مترقی اجتماعی
و سياسی
تبديل کرد،
بلکه تکامل،
جامعه شناسی،
روانشناسی،
و ديسيپلين
های ديگری در
اين تحول و تکامل
نقشی سازنده
داشتند. "
توين بی"
کسانی را که
بعنوان
رهبران فلسفی،
فرهنگی، هنری،
و علمی شيوه
ها و دکترين
های متفاوتی
بوجود
آوردند در
واقع عواملی
ميشناسد که
سازمان زندگی
مدرنيزم را
در هم ريختند.
اين عوامل
هنرمندان
پيشقراول،
فلاسفه و
مورخينی چون
نيتچه،
دانشمندانی
چون فرويد، و
دانشمندی
چون "
دورکاهام"
بودند که
زمينه را برای
پست مدرنيزم
آماده کردند.
اين نظريه
بويژه در
باره پيش
قراولان
هنرهای زيبا
و
اوانگاردان
هنر مدرن که
دگرگون
کننده گان
نظم و قانون
اجتماعی
بودند کاملا
درست است. برجسته
ترين و
مهمترين
مدرنيست "
نيتچه " بر اين
گمان بود که
شيوه های در
هم ريزی نوينی
که بعنوان
عوامل دگر
گون کننده
بوجود
آمدند، موثر
ترين عوامل
پاکسازی
فرهنگهای
پيشين
آنها بودند.
نيتچه که در
تشخيص دادن
تضاد ها
هوشيار و
دقيق بود.
شايسته ترين
متفکری بود
که ميبايستی
فساد واقعی
را تشخيص
ميداد. اين
فساد واقعی،
و عواملی که
باعث بوجود
آمدنش
ميشوند
عبارت بودند
از عواملی که
به نفی کردن،
مخالفت
کردن، و
خرابکاری
ميانجامد و
آنها را" ری
سان ته مان"
يعنی تضاد های
متشکل
نامگداری
کرد. او معتقد
بود که اين
عوامل اساسی
ساختار
اجتماعی
است، توين بی
، آنها را
بمانند
اعتراضاتی
بر ضد ساختار
کلی جامعه
ميدانست. او
اين عوامل را
هسته واقعی
انگيزه های
تمدن
ميشناسد.
نيتچه که
مفهومی مثبت
را در پاکسازی
جامعه بيان
ميکند. در واقع
مثل " پست
مدرنيزم"
توين بی است
که اشاره به
عوامل منفی
در اجتماع
ميکند. باين
معنی که آنچه
برای يکی از
اين دو متفکر
مفهوم مرگ و
پايان را
داشت، برای
ديگری آغاز
زندگی و
ادامه حيات
بود. در
سالهائی که
خط مرزی برای
شروع جنگ
واقعی جهش های
روشنفکرانه
کشيده شد. مثل
جنگ بين "
منيفستها و
ضد
منيفستها،
جنگ بين
کلمات در
نوشتار ها و
اشعار، جنگ
بين قلمها و
رنگها
درنقاشی، و
جنگ برای
بدست آوردن و
تثبيت
هويتها. همين
هويتهای
تازه بودند
که هنرها،
دکترين ها، و
مانيفستها ی
نوين را
بوجود
آوردند. نيم
قرن پيش از
نيتپه " توين
بی" و " ماکس
نوردو" چنين
خصيصه ای را
که به
مدرنيزم
نسبت داده
ميشد
خرابکارانه معرفی
کردند. حتی
اثری بنام " دی
جنه ريشن" که
در سال 1892 منتشر
شد اشاره بيک
سری اعمال
خرابکارانه
و ديوانه وار
بود. که البته
آنرا بعنوان
پيامی
روشنفکرانه
تلقی کردند.
اين کتاب به"
سزار
لومبروسو" که
يک دانشمند و
استاد
دانشکده جنايت
شناسی بود
هديه شد.
ديسيپلين
جنايت شناسی
در واقع در
زمينه تشخيص
آدمهائی بود
که خصائص
چهره های
آنها آدمهائی
را که کشش
بطرف جنايت
داشتند از
آنهائی که
نورمال و
سالم بودند
تشخيص ميداد.
در چنين رده
بندی که
همزمان با
ظهور حرکتهای
اوانگارد در
هنر بود.
هنرمندان را
که اعمال و بازده
کارشان برضد
نورم های
اجتماعی بود
جزء رده آدم
هائی بحساب
آوردند که
خصائص و
کاراکتر
آنها با آدمهای
نورمال
متفاوت
شناخته ميشد.
در نتيجه "
هنرمند جديد"
برای خود
هويت و جای
جديدی پيدا
کرد. دوران
فرويد بيش از
هر دوره ديگر
در واقعيت
تاريخ گذشته
، حال و آينده
بشر تحقيق و
شناسائی شد.
انديشمندی
که بيش از هر
کس درک عميق
تری از تاريخ
داشت و کمبود
ها و نارسائی
های آنرا
تشخيص ميداد
" نيتچه " بود .
اگر بنوشته های
فلسفی نيتچه
که در باره يک
شعر و يا نول
نوشته شده
مراجعه کنيم
متوجه
ميشويم که او
هميشه يک
شاعر و يا
نوليستی
رامورد بحث
قرار ميداد.
که اثرش
دراماتيک و مدرن
بود واين
توجه ، تمايل
و تجانس او را
با آنها نشان
ميداد. يکی از
اين
هنرمندان
نمايشنامه
نويس مدرن
نروژی"
ايبسون بود
که در سال 1828 تا 1906
زندگی ميکرد
و يکی از
هنرمندان
مورد علاقه "
نيتچه" بود.
نمايشنامه
های مدرن او
اساسا
رآليستی
بودند. نتيجه
فلسفه اش را
تحت تاثير
اين آوانگارد
ها
دراماتيزه
کرده ودر
گسترش و
مدرنيزه کردن
آن ميشود
اورا با "
ايبسون"
مقايسه کرد. نتيجه
حتی دو گانگی
" استريند
برگ" نوليست سوئدی
را دارد که
نولهای
رآليستی
مدرن او چون "
ميس جولی 1849" و "
رقص با مرگ1981"
از آثار
معروف اوست،
ودر آنها
روانشناسی
بصورت عميق و
گسترده ای
بکار برده
شده. واز اين
رو اهميت
زيادی" را
دارد. فلسفه
نيتچه
برخلاف
فلسفه کانت و
هگل دارای يک
تداوم موج
مانند نيست.
چند گونگی او
را ميشود با "
بودلر،لافورج،
و مالارمه" مقايسه
کرد. نتيجه
مثل اين
انديشمندان
بدنبال زبان
ديگری برای
بيان ميگشت
که واقعيت را
بهتر نشان
دهد. برای درک
آثار نيتچه
همانطوری که
" والری"
معتقد بود
ميبايستی يک
زبان را در
درون زبان
ديگری آموخت
تا قادر باشی
افکار اورا
درک کنی. هر
طوری که
مدرنيزم را
تعريف کنيم و
در هر موردی
که انرا بکار
بريم نفوذ و
حضور افکار
نيتچه را در
آنها می
بينيم. امکان
دارد که تفکر
عميق نيتچه
که باعث
بوجود آوردن
آثار
مدرنيستی او
شده بخاطر
احساس عميق
ورشکستگی او
بوده. زيرا
جامعه ای که
در آن زيست
ميکرد. جامعه
ای بود که
مظاهر مسلز
بر آن ارزش های
واقعی
پيشرفت،
تکنولوژی، و
اکتشافات
علمی وجود
داشت. در چنين
جامعه ای
انسان از يک
زندگی راحت
لذت ميبرد.
بويژهپيشرفتهای
پزشکی( بيهوشی،
بهداشت،
درمان،
پاستوريزه
کردن مواد
غذائی، و کشف
انتی بودی برای
از بين بردن
امراض،
تقليل در مرگ
و ميرکودکان
و عمر طولانی
تر پيران . هر
کسی بسادگی
ميتوانست
ميزان
پيشرفتها
اجتماعی را
که در آن زيست
ميکرد،
ارزيابی کند.
همه اين
پيشرفتها
برای نيتچه
تامين انرژی
جسمی بود و نه
نيروی روحی. نيتچه
ميکوشيد که
در دام
پيروان " ويليام
ييت" و يا
فلاسفه
مذهبی که در
بوجود آوردن
اتمسفر 1880 نفوذ
عميقی
داشتند
نيفتد. با
نتيجه گيری
از نظريات
فرويد. و شايد
با
تاثيرعميقی
که فلسفه
ميترائيزم و
زرتشت در او
گذاشته بود.
باين نتيجه
رسيده بود که
زندگی ديگری
در دنيای نا
خود آگاه ما
وجود دارد. او در
باره اين
دنيای درونی
چنين
مينويسد که "
انرژی فيزيکی
در اين دنيای
نا خود اگاه
تبديل بانرژی
روانی
ميشود، اين
انرژی درونی
منبع واقعيت
است، که مثل
زندگی ايدال
افلاطونی
منبع و
باعث کليه
حرکات فيزيکی
ما ميشود
وانرژی
فيزيکی از آن
بصورت
حرکتها، جهش
ها، و نيروها
مايه
ميگيرد". نيتچه
برای توضيح
درباره راه
های بيشماری
که ميتوان
بورای انرژی
فيزيکی رسيد
معتقد است که
بايد از
فراسوی
تکامل جامعه
و ارزش های
ورشکسته
تمدن گذشت.
اين گذارهم
در واقع تلاش برای
نجات از يک
پرتگاه است.
درست مثل آدمی
که" چنگک"
مياندازد تا
بتواند به
نقطه نجاتی
کهدور از دست
رسی اوست خود
را آويزان
کند. در واقع
نيتچه از خيلی
نظرها يکی از
برجسته ترين
و مهم ترين
انگيزه های
جهش ها و
تکامل عقايد
قرن نوزدهم
بود. او يکی از
مهمترين
انديشمندانی
بود که ريشه
های واقعی
بوجود امدن
جهش های مدرن
را در جامعه
در رابطه با
رفتار
انسانها و
شرايط روانی
آنها که
متاثر از
عوامل روحی
آنهاست مطرح
کرد. از
نظريات او
ايده های
زيادی در
گرايش های آن
زمان الهام
گرفتند.
عقايد"
شوپنهاور" که
بر " خواست و
ارزو" تکيه
ميکرد. " مسمر
و همراهانش"
که نزديکی و
هماهنگی بدن
را با نيروهای
مقناتيسی
مطرح کردند.
نتيچه
سئوالاتش را
در باره "
خواست و
آرزو" ی شوپن
هاور گسترش
داد و به
نوشتن و
توضيح تناقضات،
در باره " عشق
يک فرد به
ايمان"
مبادرت کرد.
اومعتقد است
که يک فرد
زمانی که
ايمان به
گرايشی پيدا
ميکند. ميبايستی با يک" وزن بينهايت سنگين" که او آنرا ( داس گروسته شوورگه ويشت) مينامد روبرو شود. ميتوان آنرا" استرس – يا فشار روحی" که بر دوش انسان نهايت سنگينی را دارد تلقی کرد. و هم ميتوان آنرا" تاکيد" تلقی کرد. ( ايمان در اين تعبير چون يک زائده سنگينی است که بر انسان تحميل شده است. مثل موارد ديگر در فلسفه او ، بنظر ميرسد که او در خط مرزی" فا وستيانها" قرار گرفته است. ( فاوست يک جادو گر و شيميست افسانه ای آلمانی بود که روحش را به شيطان فروخته بود) نيتجه مثل فاوست های نفرين ش |