|
29 کوچه
ای دور و دراز میکشانید
مرا تا بدرخانه
صبح کوچه
ای دور و دراز میکشانید
مرا تا بدر
خانه صبح و در آنجا
مرغ بیتاب
دلم میشد آماده
پروا ز بسپهری
که زخورشید
فروزان روشن
و نورانی بود و در
آنجا باز شد با ل و
پرم عشق
پرواز بژرفای
سما وات می زد
بسرم و در
این گردش بی
پایان بود همد م
ماه و کواکب بودم و با آ
نها با
خدا بنشستم و دمی
بس کوتا ه خود
در آ ن سا حت
بیحد خدائی دیدم آسمان
جایگه قدرتی
بی پایان بود آسمان
بستر گسترده روحانی
بود و
زمین
پایگه شیطا
ن ها که ا
ز آ ن دور شدم و در این
پهنه گسترده
خاک نتوان
دید خدائی
والا بجزاز
قدرت انسان در
زمین نیست
توانائی آ
یزد پید ا محمد
صدیق 22 با
بوسه زندگی
آغاز میشود پویائی
و تنش و
بیتابی و
شتاب با
بوسه زندگی
آغاز میشود پویائی
و تنش و
بیتابی و
شتاب انگیزه
ای بجز زنده
ماندن و
زیستن نیست کیست
تا که زنده
باشد و در این
تداوم
ناخواسته با
دیگران
همگام نباشد شهوت
توان زندگی
است بیهوده
نیست بنیاد
و پایه اساسی
است تا
عشق نباشد نیست کششی
بین زندگان انگیزه
بهم آمیزی آنها با
بوسه و آ میزش
و زایش
هستی
بنهایت و
فرجام میرسد من و
تو و ملیونها
که در واکنش
ایام زاده
ایم آ ماده
ایم تا آنچه
از وجود ما صا تع
شود
جهان نو تری آ
غاز کند اما
هنوز دریای
خون و توفا ن
خشم و جمود
و تزویر در
گوشه های
زندگی
مترصدند تا
این گذار پاک
را با حیله
های خود آ لوده
ساخته و
ببندند هر
روزن امید را با
عشق زندگی آغا
ز میشود با
بوسه در
تداوم آ ن دوستی
و مهر و محبت برانگیزد
و شکوفان و
بار ور شود محمد
صدیق 25 رفته ام
از یادش پیش
من نیست ودر
سایه تردید
سکونت دارد رفته
ام از یادش پیش
من نیست ودر
سایه تردید
سکونت دارد و از
این منزل
خاموش نه
نوائی است که
یاد آ ور
اندیشه او نه
سخن در بر
پژواک زمان
میریزد و نه
شیطان ز
بیهوده سرا ئی
هایش دور می
ماند و می
پرهیزد راه
ها بسته و هر
روزنه
امیدی دگر
از تابش خورشید
و زمان بی خبر
است و
جدالی که نا
خوانده بر
آرد فریاد نعره
سر میدهد و می
تازد تا
که آ رامش دل
را ز زمان دور
کند چه
گذاری است
زمان که ز
شادی دور است و
چرا نیست
شکوفان گل
سرخی که ز عشق خبر
آورد و پیا می
ز محبت میداد جای
این مهر و صفا چه نشسته
است که
پوشید پرده
ای بر تن
خاموش
سکوت و
کنون در بر آ ن
پرده خاموش
عشق پنهان
شده ودر
بستر آن دوستی
رفته ز یا د محمد
صدیق 21 نفسی
میکشم اما در
فضائی بری
ازنور و امید نفسی
میکشم اما در
فضائی بری
ازنور و امید صبح
اینجاست در
سپهری که ز
خورشید تهی
است و من در هر
گذر بسته و با ز در پییت
میگردم راه
پیموده
بدنبال تو در
کاوش خود میروم تا
که تو را در دل
روئیا و خیال در بر م
بینم پیش تو
دمی بنشینم و در
آرامش غمگین
سکوت خاطرات
تو دهد
تسکینم رفته ای
دور تر از
زهره و مریخ و
سهیل در
فراسوی گمان شده ای در
دل ابهام
نهان با چه با
لی بسماوات
تو پرواز کنم با چه
نیرو بچنین
قدرت پنهانی
عشق من تسلط
یابم ماه بودی
و کنون در دل ژرفای
سپهر شده
پنهان و مرا
دور ز خود می
بینی این همان
خواسته
شیطان است که بخلوت
بنشینیم و ز
دنیای بزرگ جز خود و آ
نچه که در
قالب بی ارزش
ماست بنمایش
نکشانیم
وجودی دیگر در غم خود
بنشینیم و
ندانیم چه
بما میگذرد محمد
صدیق 20 در
سکوتی که تو
را در بر خود
می پوشد در
سکوتی که تو
را در بر خود
می پوشد دل آ
زرده تو
میکوشد تا که
در غم ننشیند و درآ
ن خانه اندوه دور
ماند ز جدالی
که تو
بیزاری از آ ن این
تلاشی است
عبث چون
که خورشید نتابد
بدرون دل
تاریک تو در
خانه اند وه و
کدورت باز
کن پنجره
بسته
رخوت که
دنیای نشاط آ
ور و زیبای
برونت ز تو
پوشیده
نماند و دل
پر شرر تو
پیامی ز محبت بیاران
دگر اند یش
رساند باز
کن لب یسخن
درد درون را
بجهان افشا
کن تا
بدانند که در
قلب تو جز رنج نوائی
دگر از شادی و
شیرین سخنی در
جریان است و بدانند
که در قلب تو
عشقی شرر
انگیز نهان
است محمد
صدیق |