|
2 درهما
نجا که تورا
بار نخستین
دید م لحظه
ای می ما نی در
هما نجا که تو
را بار
نخستین دیدم لحظه
ای می ما نی و
مرا بار دگر
می بینی منم
آن چهره خندان
که تو را میجوئید
درودی
بتو میگفت و
تورا می
بوسید و
در آ نجاست که پیوند
دل تو در دلم ریشه
گرفت وبشوریدگی
من پیوست و
هما نجا ست که
این کا وش نا
خواسته ام شد
ه آغاز و پا یا نش
نیست در
هما نجا ئی که نرم
و آرام رام
تو شد م و
ندانسته
بدنبا ل تو
رفتم تا
بهر لحظه که
بر من بگذشت با
تو بنشینم کنارم
باشی در
هما نجا ست که
بیاد ت آ ید هر
زمانی که تو
با من بودی د
لم آ کنده
نبود زغم
دوری تو در
هما نجا
بنشین تا که یک
بار دگر ز
سر آغاز کنم
سفری را که تو
و بودن با تو مقصد
و فرجامش بود محمد
صدیق 3 دستهای من
از فرصت
دیدار تو
کوتاه تر است دستهای
من از فرصت
دیدار تو
کوتاه تر است بکجا
میرسد چون باز
دهش ذ ره
ناچیز نگاهی
است در گذاری
عجولانه و
تند و در این
فرصت نا چیز رویدادی است که
بیک بوسه نا نجامد و شوق دلی
بیتاب و
مشتاق برنه ا
نگیزد از آن که ژرفای
دلی را بنشا ط آ
ورد و عشقی حاصل شود بکجا
میرسد آ ن گام
که با پای چلا قی نرود دور
تر ز فراسوی
وجودش دستهای
من هر گز نرسد
تا بگشاید روزن
امید بنوری
که بتاریکی
تردید بتابد و از آ ن
به
بستر
گسترده تری
راه بیابد بدل
سنگ و جودی
که
سکوت است
زبان دل ا و چون دری
بسته اندیشه
بپویائی ا و
راه نیابد بآ زاد
گی یک
دل مشتا ق دست
کوتاه من هر
گز نرسد تا
بفراسوی گما نی
که در
اندیشه
وهشت زده ای زندانی
است و همه هستی او
حادثه ای
پنهانی است که در
ابهام
بمنزلگه فردا که
ز دیدار بد ور
است و سپهری است که
در ابهام بنا
شد و پا یا نش
نیست محمد
صدیق 5 خانه
ای در دل
تاریکی شب
ساخته ام خانه
ای در دل
تاریکی شب
ساخته ام که
در و پیکرآ ن ز طلا ساخته
شد و
در این
تاریکی نه
طلا دیده شود
و نه غروری که
دل بی تابم دارد از
داشتن ثروت
پنهانی خود خانه
ای ساخته ام که
در آ ن عشق ز آ سیب
حسادت در اما ن
باشد و
معشوقه من
تردید است و ندامت که
از آ ن رنگ و
رخسار صلابت
تیره شد خانه
ای ساخته ام
در دل روئیا و سکوت نه
در آ ن شادی
بود و
نه کس بر من و
موجودیتم
میگذرد خانه
ای ساخته ام دور
از شهر صفا در
دل خواب و
خیال و
دور از مهر و
وفا که
در آ ن
خاطراتم همه
در بستر آ ن
محبوسند و
من در خلوت آ ن در
گمانی که
بفرجام نمی انجامد
در بند م ودر
اندیشه
فردای بعیدی
که بیاید ویا
نیاید و
مرا شاد کند
خورسندم محمد
صدیق 6 من
نمیخواستم
اما دل من راه گم
کرده به
بیراهه مرا
با خود برد من
نمیخواستم
اما دل من راه گم
کرده به
بیراهه مرا
با خود برد در پی ا ش
رفتم با هر قد
مش شورشی در
سر من بر پا
کرد واز این
شورش و شورید
گیم بسرابی
میبرد که
در آن بجز
اندیشه
وخواب مقصد
دیگر و مقصود
دگر دیده
نبود و در این
راه دراز دلم
از کوشش
بیهوده
بماند و در
آسایش یک
فرصت کوتاه راه
پیمود م تا بمقصد
برسانم خود
را و ز خود پرسید م
چه شد آن
جوهر پویای
وجودم که از آ ن قدرت و
پویش من
می جوشید و لباسی
که برازنده
من بود
بتنم می پوشید
تا ز هر
لغزش و ریزش
بحمایت
بنشیند و مرا در
ره و بیراه
ببیند
و بمقصد و
فرجا م
رساند محمد
صدیق |