|
17 لا جرعه
سر کشید و
نوشید جام
شراب را لا
جرعه سر کشید
و نوشید جام
شراب را تا
جوهر وجود
شودش
اشباعتر شود تا
قطره های
جانبخش سرخ
گون دنیائی
از طراوت و
الهام را در
عالم درون و
برونش بپا
کند تا
عشق بار دگر زنده
شود در او لا
جرعه سر کشید
آ ب حیات را تا با
تمام وجودش
که عاشق است بر
ساحت گمان و
روئیا که جای
اوست پرسه
زند و گام نهد در
راهی که عا
شقی است واو را
بعا لمی
بالتر از
گمان پرواز
میدهد لا
جرعه سر کشید
آ ن آ ب لعل گون گوئی
که شد فزون نیرو و
پویش بیتاب
عشق او گوئی
که راه
برضوان برد
از آ ن لاجرعه
سر کشید
شرابی که
روانه
ایست بر آن
سوار میشود و
می پیماید
آسمان و در
میان آ ن با هر
ستاره و هر
ماه و هر سپهر
در گفتگو
نشیند و حل
میشود در آ ن لاجرعه
سر کشید جام
شراب را تا
مستی و
پاکی و
بیخبری دورش
کند زچند گونگی تا در
برش بگیرد
عشق و دوستی تا در
صداقت و پاکی
مستانه عشق
ورزد و از
کینه بگذرد محمد
صدیق 99 دست ما
نیست چه پیش آ
ید و این راه
دراز بکجا
انجامد دست ما
نیست چه پیش آ
ید و این راه
دراز بکجا انجامد همه درآن
چه بخواهیم و
نخواهیم سر
گردانیم چاره جز
دیدن و آ گاهی
نیست چشم باید
که ببیند و
زپندار
بیاموزد و
تشخیص دهد راه و
بیراهه
کجاست چه کسی همره
ماست و سر
انجام ز هر
حادثه چون
جان سالم بدر
آریم بکجا گام
نهیم که
بلغزش نکشد
رفتن ما و چه باید
شود تا
بازدهش
تردید
نباشد باید
انسان باشیم و چنین
بودن نه تنها
بودن و زیستن
است بودن یک
بدن است بودن و
دیدن
وپوئیدن و
اندیشیدن بودن و
دیدن و
بشنیدن و
سنجیدن ماست که ز
حیوان و
غرائز جداست انچه ما
می سنجیم راه
یابی است و مسون
ماندن از
حادثه هاست و چنین
سنجش ما پویش
ماست که از آن
راه بمقصود و
بمقصد ببریم و ز آسیب و
تشتت بدریم زندگی
خوردن نیست زندگی
خلقت زیبائی
و ایجاد و به
آموزی و
بهزیستن است زندگی
نیست خرافات و
جمود زندگی
نیست
پریشانی و
رخوت زندگی
نیست ز خود
دور شدن واطاعت ز
ریاکاری و
تزویر و دروغ زندگی
نور است و
نشاط است و فروغ محمد
صدیق 93 تلخ
بود آ نچه که
شیرین بمذاقم
آمد تلخ
بود آ نچه که
شیرین بمذا قم
آمد همچنان
مست که از
تلخی هر باده
لبش شیرین
است و
بروئیا برد ش
جرعه تلخی که
از آ ن مینوشد بجهان
مینگرد از
دید دگر که هر
آ نچیز می
نوشد و می
پوشد و می
پندارد مظهر
زیبائی است و در
آ ن خدشه و
ایرادی نیست همه
زیبا رخ و
خندان لب و
معشوقه او همه
آغوش محبت
بگشایند که
بگیرند ببرش همه
خوبند و بدی
نیست که آ
زرده کنند جسم
لرزانش را مست
بودم و در عالم
مستی هستیم
رفت زدست بجزاز
عشق نمیدید م هر
چهره که
لبخند
بلبهایش
داشت هر چه
چشمم
می دید نشانی
ز محبت و
نمائی ز
صداقت میدید و من
در شور و
شتابم نه
زمان میدید م و نه
ازرفتن هر
لحظه خبر دار
شد م ره
نمی برد به
دلم بیم و
هراس و
تبسم هایش
همه چون شهد
شیرین بودند و مرا
لذت جان بخشی
بود هر
کلامی که ز
لبها ش برون
میآمد جرعه
ای بود که
مستم میکرد محمد
صدیق 92 چه کسی
میشنود
نغمه
پنهانم را چه کسی
میشنود
نغمه
پنهانم را که ز
ژرفای درون
شعله بجا نم
میزد آ نچه
از دیده بدور
است ز خاطر
برود ومن از
خاطره ها
رفته و دور از
نظرم در
میان دل بی
تاب هزاران گمنا
م که چو
دریای
خروشان بهم
می آمیزند چه کسی
میداند
دل پر
شورششان چه
زمانی ز تپش
میماند و چه
انگیزه شرر
های دل آنها را همچنان
موج دائم
بطغیان
میکشاند و چه امید دل
بتاریکی غم
میتابد نور جا
نبخش
امید واری
را چه کسی
می
بیند راز
هائی که
زبنیاد دگر
گون میکرد زندگی
هاشان را خانه
هائی که قفس
های پر از
اسرار است همه
چون لانه
عشقی است که
پنهان ما ند ز
نظرهای
کسانی که ز بینش
دورند چشم
تنها نظرش بر رخ
وبر دیدار
است ژرف
دیدن نه بچشم
است دلی
بیدار است که
درون بیند وپنهان
و باعماق رود آنچه
نا دیده ز چشم
است ز درون
بگزیند محمد
صدیق 51 آ
نها که
سهروردی و
حلاج را بخون
و آتش کشیدند
زنده اند آنها
که سهروردی و
حلاج را بخون
و آ تش کشیدند
زنده اند شمشیر
و دشنه
آنها با
خون
نورسان هستی
آینده
آغشته است و در
مسیر هجوم نا
مبارکشان راهی
بجز بمقصد
تابوتهای
مرگ بر ما
گشوده نیست و کا
بوس های پیر در
لانه های
غرور بنشسته
می ستایند
جلا دهای سر
سپرده ی خود
را بر
گردن جوان
شرا فت آیندگان
ما آ ویخته
اند طناب مرگ
را تاحکم
آیه های نا
مقدسشان را
آجرا کنند تا
واپسین نفس
زندگی در
ناله و فریاد
های بی گناه
جوانان مرثیه
های مرگبار
را بسراید چشمان
هیزشان
برشکوفه های
نورس در
جستجوی شهوت
حیوانی
آنهاست راضی
نمیشوند که
انبوه مسخ
شده ای در پیشگاه نیایش
تزویر زانو
زند باید
که لاشه آنها
با خون بسرخی
آتش شهوتشان
رنگین شود ومرگ
را بحکم خدایان
دروغینشان در
پوشش دوزج و
رضوان برما
تحمیل کنند آنها
که سهروردی و
حلاج را در
آتش کینه
سوزانده اند امروز
هم هنوز جنازه
های پاره
پاره
غرور ملی ما در
کارزار دشمنی
آنها انگیزه
رضایت
خاطر
آنهاست محمد
صدیق 28 سخن با
سنگ میگفتم و پژواکش
بقلبم
با ز میتابید سخن با
سنگ میگفتم و پژواکش
بقلبم
باز میتابید واز آن پاسخ پویائی
نمی آمد ز اندوهم که غمگین
بود پرسیدم تورا
پاسخ نمی آ ید ز سنگی
این چنین سنگین که در
کوران
عمر خود ره تثیت
را آ موخت و در این
راه بی پایان
بخود مغرور
ماند وشکل دیگر
را پذیرا نیست تو از سنگی چنین
خاموش که در آ ن
انعطافی نیست هرگز
نشنوی آوای زیبای
پذیرش را و این
اثبات بی پایان
بی تغیر نشانی از
نهایت را نمایان
کرد و در
فرجام جائی نیست
دیگر در وجود
آن که گامی پیش
بردارد عبث
زین کوشش بیجا
مرنجان خاطر
خود را که این
افسانه دیرینه
بخشی از وجود
توست و بنیا د ش
ریشه ها و تا ر
و پود توست محمد
صدیق 3 یک چشم بسته و
چشم باز دیگرم یک چشم
بسته و چشم
باز دیگرم بر آ نچه
بگذرد و بر آ نچه
زندگی است بیند ز
عالم وجود نیمی که دیدنی
است اما که بینش
درون از راه
چشم نیست ژرف است و پنهان ز
دیده هاست می بیند آ
نچه چشم نمی بیند و در
خفاست چشم درون
ماست که انصاف
و عدل را تشخیص میدهد
ز شرارت ورندی و ظلم و
زور می بیند نیست
کور تا خوب را
ز بد و پسندیده
را ز زشت بشناسد و
گذر نکند از انچه
واقعی است از انچه
پاک و صا د ق و
عادلانه نیست محمد صدیق
|