|
79 کاش
میدانستم که درآن
کاسه لبریز
سر پر شورت کاش
میدانستم که
درآن کاسه
لبریز سر پر
شورت چه
جدالی بر
پاست که
از آن اینهمه
بیتابی و
شورش ریزد قلب
من میخواند ضربان
دل بیتاب تو
را چهره ات
آ ینه گویائی
است که
درآن نقش
درون
توواندیشه
تو باز
می تابد
ومن می بینم راز
پنهانت را و
ز هر آه که از
لبهایت میتراود
داستان
دل پر شور تو
را میخوانم زیر
لبخند
مپوشان
چهره
ی غمگینت پاک
کن تیرگی
آینه رویت را زین
همه تیره دلی
ها که ز
دنیا و
انگیزه و
زیبائی آن باز
میدارد تو را تا
نبینند در
چهره تو
طینت
پاک و دل پر
مهر تو را محمد
صدیق 92 چه
کسی میشنود نغمه
پنهانم را چه
کسی میشنود نغمه
پنهانم را که
ز ژرفای درون
شعله بجا نم
میزد آ
نچه از دیده
بدور است ز
خاطر برود ومن
از خاطره ها
رفته و دور از
نظرم در
میان دل بی
تاب هزاران گمنا
م که
چو دریای
خروشان بهم
می آمیزند چه
کسی میداند دل پر
شورششان چه
زمانی ز تپش
میماند و
چه انگیزه شرر
های دل آنها را همچنان
موج دائم
بطغیان
میکشاند و
چه امید
دل
بتاریکی غم
میتابد نور
جا نبخش
امید واری
را چه
کسی می
بیند راز
هائی که
زبنیاد دگر
گون میکرد زندگی
هاشان را خانه
هائی که قفس
های پر از
اسرار است همه
چون لانه
عشقی است که
پنهان ما ند ز
نظرهای
کسانی که ز بینش
دورند چشم
تنها نظرش بر
رخ وبر دیدار
است ژرف
دیدن نه بچشم
است دلی
بیدار است که
درون بیند وپنهان
و باعماق رود آنچه
نا دیده ز چشم
است ز درون
بگزیند محمد
صدیق 74 با چه
آغاز کنم
بهتر از
اندیشه او با چه
آغاز کنم
بهتر از
اندیشه او که مرا
میبرد با خود
بسکوتی آرام چون
نسیمی که
طراوت
بوجودم
افزود میکشا ند
دلم تا پا یگه
عشق و امید باچه کس
بنشینم که وجودش
بدهد تسکینم و ز هر
بوسه که از
چهره او
میگیرم لحظه ای
شاد با ند یشه
ام می افزا ید و ز هر
واژه که
بیرون رود از
لبها یش قلبم
میلرزد و
میخواهمش در آغوشم میر با ید
ز سر عقل و
هوشم با چه کس
راز درون را
گویم بجز از او
که همه راز
درونم با
اوست بچه کس
درد درون را
بزبا نم آ رم نزند
دشنه بقلم
ریشم با که آ
غاز کنم قصه تنهائی
خود بجز از او
که ز من
دور شد و از
یادم برد بچه کس
میشود ایمان
آ ورد بجز از او
که عشقش ز من ا
یمان را برد بجز از او
که مرا سا خت و
ویرانم کرد محمد
صدیق 82 در
دو صد واژه که
تاریخ
کهن را
میگفت در دو صد
واژه که
تاریخ
کهن را
میگفت بازتابی
دیدم که ز
انصاف
حکایت
میکرد نقش آ
رامش و
پاگیزه دلی نقش
همگونگی و آ زادی بر فضائی
که خورشید بجها
ن می
تابید ایزد پاک
بر آ ن حاکم
بود منع می شد ستم و
بیداد گری جای
تاراج و جدال جا گزینش
بهم آمیزی
بود که فر
آورده آن شرف
انسانی بود واژه ها
واجد آزادی و شادی
بودند و بیان
میکردند داستان
های بزرگی و
خرد مندی را دور
بودند ز
تجاوز و ز
تزویر و ریا خود آ نها خدا
یان بودند که
ستودند
طبیعت و هر آ
نچیز که
انگیزه ی
زیبائی بود و هر آ
نچیز که بری
از غم و
تاریکی بود درس
انسان شدن و
شیوه ی انسان
بودن " آهورا " سمبل نور
و همه زیبائی
ها ضامن شا د
یها " اهرمن "
مظهر تاریکی
و زشتی و چنین
آئینی
رهنمای خرد و
دانش آنسان
ها بود روش پیروزی
ره نیک
آئینی اینچنین
پاک گرائی
اینچنین خوش
بینی آ ئین و
روند همه
انسان ها بود محمد
صدیق 81 و
خدا شعر شد و
نغمه و آهنگ و
نوا و
خدا شعر شد و
نغمه و آهنگ و
نوا در
مسیر شنوائی
بسخن شکل
گرفت و
سخن داور
ایمان و
صداقت منتظر
ماند که
تا چهره انصاف
ببیند زین
نمایش دل من
شیفته
هر سخن زیبا
بود و
دائم
میگشت در
پی معنی و
مقصود جستجوئی
که من از
کودکیم
میکردم و
می پیمود م راهی
بر رشد
و بلوغ دریائی
بود که در ابهام
مراحل میکرد با
چه اندیشه من
این مشکل بی
پایان را بسر
انجام رسا ند م آنچه
ایما نم بود
نه ز اندیشه
من بود و نه
خود دانستم که
چه کس از چه
طریقی بچه منظور
بظمیرم
افزود و
نسنجدیده
پذیرفتم هر
آنچیزی را که بهر
واژه و گفتار
خوش آیندم
بود سخنانی
زیبا پوچ و
خالی ز
مفاهیم و بری
از مقصود گر
چه هر آیه و تفسیر
و سخن شعر
زیبائی بود و
بیانی و نه
ایمان بخدا محمد
صدیق |