اين
نوشتار در
تاريخ 3 ماچ 2000
در شماره 462 در
هفته نامه
شهروند
تورانتو-
کانادا
منتشر شد
16 تنهائی
محمد
صديق
مسيله
تنهائی يکی
از مسائل
بنيادی
زندگی انسان
است که
تاکنون
نتوانسته
اند با
قاطعيت آنرا
تعبير کنند.
تعبيرات
شناخته شده "
تنهائی " اشاره
به ناتوانی
هائی است که
موجوديت
فردی را تحت
کنتر ل نيروهای
خارج از وجود
انسان در
ميآوردو
باعث از خود
بيگانگی
ميشود. در
کليه برش های
تاريخی اهميت
تنهائی
بعنوان
انگيزه ای
فوق العاده تعين
کننده مورد
توجه بوده و
بويژه در
دوران انقلاب
و توسعه
اقتصاد
صنعتی پويش
های تازه تری
در باره
تنهائی
انجام گرفت.
گسترش و رابطه
تنهائی
باندازه ای
بامسائل و
مظاهر
گسترده وژرف
زندگی مربوط
است که
ميتوان در
هرزمينه ای
که پويش
انسان در
بازسازی
زندگی در گير
است اهميت
آنرا بروشنی
ديد. در اين
نوشتار از
ميان گسترده
وسيع اين
انگيزه ها
بچند زمينه شناخته
شده مراجعه
ميکنيم. 1-
مهمترين
عوامل کنترل
موجوديت
فردی- نيروی ايمان،
سنت، و نيروی
حاکم
اجتماعی است.
اين نيرو
هادر نهايت همه
عوامل زيست
انسان را کنترول
ميکنند و
انگيزه های
از خود
بيگانگی انسانند. 2-
تنهائی
همچنين
اشاره به بی
معنی بودن
زندگی است ، در
اين مفهوم در
يک ديد
وسيعتر
مراجعه به بی
معنی بودن
رفتار و
کردار
اجتماعی،
بويژه در مدار
گسترده آن
مثل بی مفهوم
بودن روابط
اجتماعی در
سطح جهانی
است، که
سرانجام
بازده اين بی تنيجه
بودن و بی
مفهومی در
زندگی فردی
منعکس ميشود. 3-
تنهائی
ميتواند به
نبود مسئوليت
اجتمائی
اطلاق شود که
مفهومش بی
تفاوتی و بی
توجهی
انسانها به
عوامل
اجتماعی است
و در نتيجه
باعث بوجود
آمدن رفتار و
کردار ضد
اجتماعی
باشد. چنين
حالتی هم به
تنهائی،
جدائی ودر نهايت
نبود اعتماد
و بی تعادلی
های اجتماعی
و حتی فردی ، و
رقابتهای نا
عادلانه است. 4-
بيگانگی های
فرهنگی را هم
نوعی تنهائی
ميدانند که
سرانجام به
پايمال کردن
ارزش های
اجتماعی می
انجامد، چون
سر پيچی های
شديد فردی و گروهی.
5- گوشه
گيری و احساس
جدا شدن از
کليه
جريانها و رخ
دادهای
زندگی، ودر
نهايت با خود
بيگانه شدن ،
اين مبهم
ترين وجه
بيگانگی و
تنهائی است
که انسان در
فضائی کاملا
جدا از همه
چيزدر دنيای
دروني
خودفرو رفته
و بدون توجه
بديگران
زيست ميکند. اگر
مظاهر بيان شده را
در روی دادها
و ساختارهای
اجتماعی
جستجو کنيم
خواهيم ديد
که انگيزه
بوجودآمدن
گروهها،
سازمانها، و
گردهم آئی
های سياسی،
اجتماعی، و
فرهنگی هر يک
به گونه ای
با" تنهائی"
رابطه دارد،
زمينه ای
برای از بين
بردن تنهائی
و يا ايجاد
امکانی برای
حفظ
هويت، و يا تثبيت
هويت فردی ،
اجتماعی ، و
امکانات
سياسی و يا
مذهبی است. در
نتيجهوجود
گروه ها در يک
جامعه
الزاما در
راستای هم
آهنگی عمومی
جامعه
نيستند و
نميتوانند
هم باشند
زيرا مسائل
زندگی به
همان اندازه
متفاوت
و پيچيده است
که خود
انسانها
متفاوتند. در اثر
وجود همين
تفاوتها و
بيگانگی های
مختلف بين
افراد جامعه
است که گروه
های پراکنده
و جدا گانه با
خواستهای
متفاوت
بوجود
ميآيند، و
هرگز در
مجموعه گسترده
تری بهم
گرايش پيدا
نميکنند،
مگر انگيزه
مشترکی آنها
را بهم نزديک
کند. وجود
همين خصيصه
اجتماعی
بزرگترين
انگيزه ايست
که به" تنهائی
و جدائی"
هرچه بيشتر
مردم در
جامعه ميانجامد.
با چنين ديدی
بنظر ميرسد
که وجود
گروها و
جمعيت های
گوناگون در
واقع بمانند
قفسهای
پراکنده ای
هستند که
هرچه بيشتر
انسانها را در
گروه های
فشرده ای از
هم جدا
ميکنند و در
نهايت گسترش
هرچه بيشتر "
تنهائيست"
ميتوان گفت تنهائی
سازمان
يافته ای که
افراد يک
گروه را در
قيد و بند
پارادايم
هایديکته
شده ای که
هيچکدام بر
بنياد بينش ،
آگاهی،
داوری
و نيازشخصی
افراد آن
گروه باشد
بوجود
نيامده. مسئله
"
تنهائی
انسان " تنها
در زمينه جامعه
شناسی و صرفا
بخاطر شناخت
رفتار و شيوه های
ويژه زندگی
فردی و يا
اجتماعی
مورد توجه قرار
نمي گيرد،
بلکه
انديشمندان
دامنه پويش خود
را در اين
زمينه بسوی شناختی
بيشتر ازاين
شناخت محدود
گسترش داده
اند. "
مارکس،اميل
دورک هايم،
فرديناند
تونيس، مکس
وبر، و جورج
سيمل " هر يک،
بخشی از
مظاهر زندگی
را که در
رابطه با
تنهائی است
مورد توجه و
بحث قرار
داده اند. بويژه
مارکس مسئله
تنهائی طبقه
کارگر را در زير
نفوذ سرمايه
داری برای
اولين بار در
ساختاری
فلسفی پيش
کشيده و
شناخت اين
پديده را از
محدوده فردی
به گسترده ای
از جامعه
توسعه داد. او
بر اين گمان
بود که در
جامعه مدرن"
کار يک امر
جبری است" و
بر بنياد
خلاقيت و
خواست و يا
حتی نياز
فردی صورت
نميگيرد، دليلش
اين است که
کارگر
هيچگونه
کنترول و تسلطی
بر جريان کار
و توليد
ندارد. آنچه
او توليد ميکنددر
نهايت بضررش
بکار برده
ميشود و سر انجام
خود او هم در
بازارکار به
کالای قابل
خريد وفروش
تبديل
ميشود". با مطرح
شدن جامعه
مدنی که
توسعه
انقلاب صنعتی
و تغيرات
چشمگير قرن
بيستم را
بدنبال داشت. مسئله
" اليين نيی
شن- تنهائی"
کم کم بصورت
گسترده تری
بويژه در
گفتمان های
فلسفی و
سياسی مطرح
شد.
انديشمندانی
چون" دورک
هايم،
تونيس، و سر
انجام" وبر"
و"سيمل"
باين نتيجه
رسيدند
که گسترش
جوامع صنعتی
در نهايت ،
جوامع سنتی و
مظاهر آنرا
از بين ميبرد
زيرا دنيای
صنعتی با بوجود
آوردن روابط
متفاوت
ديگری
انسانها را
از هم جدا
ميکند و
ساختار
دورانهای
جامعه بسته
را از بين
برده و سر
انجام در
چنين دنيای
مدرنی انسان
بيش ازهر
زمان ديگری
احساس
تنهائی ميکند. دورک
هايم چنين
زندگی را "
انومی" به
معني جامعه
بی بند و بار و
يا بی قانون
مينامد که
اشاره
بجامعه ايست
که در آن
بستگی های
خانوادگی متاثر
از شرايط
مدرن دنيای
صنعتی رفته
رفته از بين
ميرود. " ا ريک
فه روم" در
اثری زير
عنوان " مان
فور هيم سلف-
انسان برای
خود ش" عوامل
تنهائی را در
ساختاراخلاقی-
خود انسان ميبيند.
او انسان را
در دو حالت
کاملا متفاوت
بررسی ميکند:
انسانی
دونباله رو و
فرمانبردارکه
در فضائی
زيست ميکند
که يک فضای
حاکم است و او
آنرا "
اوتوری تاری
آن" مينامد
که در چنين
فضائی انسان
زندگيش
متاثر از
زمينه های از
پيش تعين شده
و تدارک ديده
شده اخلاقی
است. در چنين
حالتی هيچ
معياری را
خود او نه
بوجود آورده
ونه در بوجود
آوردن آن
دخالتی داشته.
حالت ديگر
در" فضای
اخلاقی- فضای
انسانی- يا
هيو
مانيستيک"
است. در اينجا
انسان خودش بدون
پيروی از
عوامل خارجی
در مرکزهمه
نورمها و
قوانين
قرار گرفته
و متاثر
ازهيچ عامل
ديگری نيست.
وقتی که کلمه
حاکميت "
اوتوری تاری
آن" بکار
برده ميشود
الزاما
اشاره
به يک نيروی
زورگو و مسلط
که همه عوامل را
با زور
کنترول
ميکند نيست،
بلکه وجود يک
سنت جا
افتاده و حتی
مفيد و شايد
عادلانه که
با احترام
مورد پذيرش
قرار
ميگيردکه
بدون ترديد "
اوتوری تاری
آن" هم
هست ميتواند
باشد. مقصود
وجود يک عامل
رهبری و
راهنماست که
در جريان "
خود کامگی "
افراد دخالت
دارد. چنين
توان تعين
کننده را " فه
روم-" اوتوری
تاری آن"
تعبير ميکند
که آنرا بدو
دسته بخش
ميکند: يکی
نيروئی منصف
و صادقانه
است که در
راستای
بهروزی و
بهزيستی
مردم بکار
برده ميشود.
نيروی ديگرنيروئی
زور گو و تسلط
جو ست که بهيچ
وجهی بهبود و
بهزيستی
انسانها در
برنامه کارشان
نيست. چنين
نيروی حاکمی
ميتواند
تسلط مذهبی-
روحانی و
ياهردوی
آنها باشدو
بديهی است که
اين نيرو
انسان آزاد و
وارسته را
بيک موجود وابسته
و پی روکه
موجوديتش
متاثر از
تحميلات و پيرويهای
آشکار و
پنهان بر
اوست تبديل
ميشود. در
واقع دو عامل
در تسلط بر
مردم بکار
برده ميشود:
يکی" زور
وديگری ترس"
که هردو
بعنوان بنياد
های حکومت
چابرانه
بکار برده
ميشوند. فه روم
نيروی حاکم
منصف را
نيروئی
ميشناسد که
در آن تسلط و
حکومت
نمایخشنی
نداردوعموما
چنين حکومتی
پذيرشی
منطقی و قابل
قبول دارد. آنچه در
بالا گفته شد
، ناتوانی،
بیمعنی بودن،
بيقانونی،
احساس
بيگانگی،
گوشه گيری،
،از خود
بيگانه بودن
، مستقل بودن
و پيرو ی همه
عواملی
بودند که از
ابتدای توجه
به مسئله "
تنهائی" در
زمينه های
گوناگونی
مورد
توجه فلاسفه
قرار گرفت. در
زمان مدرن
تری ايده های
کاملا
متفاوت
ديگری بر
آنها اضافه
شد. هريک از موارد
ذکر شده "
تنهائی" چه
انشعابات و
زائده های
خود را پيدا
کردند و چه
موارد
متفاوت و تازه
تری بآنها
افزوده شد.
برای
مثال،تنهائی
بعنوان يک"
امر طبيعی" و
يا " قانون
طبيعی" که
حتی مارکسيم
آنرا يک
انگيزه
طبيعی و درونی کاملا
مستقل از
وجدان فردی و
سيا سی مطرح
ميکند،
باين معنی
که انسان
بدون اينکه
از کارش راضی
باشد و يا
نباشد
ميتواند شاد
و يا نا خوش
باشد.
آمريکيستهای
آمريکائی
تنهائی را يک واقعيت
روانی-
اجتماعی
ميدانند. در زمينه
های هنری و
بويژه در
تئاتر
عواملی
بوجود ميآورند
که " تنهائی"
را عمدا
ايجاد
ميکنند، چون
بر اين
گمانند که
مجذوبيت
بيننده را
باثر هنری
متوقف کنند و
باين وسيله
بيننده با
ديدن اثر
هنری دوباره
بمسائل
متداول و
آشنای زندگی
بر نگردد،
بلکه ورای
آنچه
ميشناسد
بعوامل
متفاوت و
مهمتری
کشانيده
ميشود. باين
تکنيک " الی
ين نايشن
افکت"
ميگويند. اين
تکنيک در هنر
های ديگر هم
بعنوان
مسئله
"افکت"
و يا "اثر" و
يا تاثير
تکان دهنده و
يا تغير دهنده
شناخته شده،
که همه
اصطلاحاتی
است که در هنر
های مختلف
بشيوه های
گوناگون
بکار برده ميشوند.
مثلا در
نقاشی
ئگرگونگيهای
خارق العاده
، بکار برد
عوامل
نامانوس،
ورنگهای
شديد بمنظور ايجاد
افکت است، " الی ين
نايشن افکت" در هنر
های دراما
تيک
بوسيله "
برتولت برشت-
دراماتيست
آلمانی"
معرفی شد که
او عمدا در
بينندگان
آثارش نوعی
وازدگی و جا
خوردن را
بوجود
ميآورد واين
حالت در واقع
يک نوع جدائی
ساختگی است
که باعث
ميشود،
بيننده در
جريان ديدن
تئاتراز
خودش و اثر
هنری و
تاثيری که او
را در اين دو
قالب هم"
خودش وهم
تئاتر" نگهداشته
جداکند.
عواملی که
چنين حالتی
را در تئاتر
بوجود
ميآورند. در
بازيها،
کارکترها،و
صداهائی بود
که با شيوه
ويژه ای در
ساختار اساسی
اثرهنری
بکار گرفته
ميشدند. "ارتگادی
گاست" (1955-1883)
انديشمند و
منقد
اسپا نيائی
برای بيان
برای بيان
تنهائی از "
انسان دوری" و يا
ترم " دی هيو
مان نايزيشن"
را بکار
ميبرد. او بر
اين گمان است
که خود هنر پديده
ايست که
ميبايستی از"
جوهر وجود
انسان" کاملا
فاصله بگيرد.
باين معنی که
بيننده و يا شنونده
اثر در قالب
خود شناخته
اش " انسان"
هميشه
بدنبال خودش
ميگردد و در
هر تجربه
هنری تنها
چيزی را که
جستجو ميکند
و يا مي بيند و
يا با آن
مانوس است "
انسان و آنچه
مربوط بانسان
است" در
حقيقت
دوباره ديدن
" خود اوست" .
در صورتيکه
هنر بوجود
نمی آيدکه
آئينه تمام
نمای انسان و
يابدل
انسان،
باشد، بلکه
هنر برای
خودش دارای
فضائی کاملا
مستقل، عميق
و غير انسانی
است که انسان
را ميبايستی
از قالب محدود
وتحميل شده
بر اوبيرون
بيا ورد و بفضائیبمراتب
متفاوت ،
عميقتر ،
وگسترده تر
از آنچه
بيننده
ميشناسد
ببرد. در
اينجا بين
انسان و هنر
بهمان روشنی
که بين انسان
و پديده های محيطش
بيگانگی
وجود دارد
تفاوت و
بيگانگی وجود
دارد. تصوير
انسان خود
انسان نيست.(
تصوير و انسان
) دو موجود
متفاوت و جدا
از يکديگرند.
" سوزن لانگر
هم اين دو
گونگی را در
تفاوت ( سمبل
عاملی که
سمبل آنرا
معرفی ميکند)
نشان ميدهد،که
باز هم اشاره
به بيگانگی و
تنهائی انسان
است. چه در
شيوه " برشت"
و چه در نظريه
" ارتگا" هردو
آنها انسان
را بجهتی
ميکشانند که
ميبايست از تنهائی
تحميل شده
سنتی،
فرهنگی،
مذهبی، و يا
سياُسي اش
بيرون آيد ،
تا بتواند
فراسوی دوگم
های جا
افتاده
زندگی و
موجوديتش را
بشناسد. آنچه
در باره "
تنهائی گفته
شدتعريفی
نيست که تنها
يک حالت ويژه
زندگی انسانی
را توصيف کند
بلکه تجلی آن
در کليه مظاهر
زندگی وجود
دارد. بهمين
سبب تنهائی
را موضوعی
مبهم،
پيچيده و
بسيط
ميدانندکه با
يک تعريف
نميتوان
آنراتوصيف
کرد.
هرانسانی در
فضای محدود
موجوديت
خوداز افراد
ديگرکاملا
جداست،
زندگی را
متفاوت
می بيند، نتيجه
گيريها و
قضاوتهايش
تفاوت دارد،
در نتيجه
هميشه در يک
تنهائی
اجتناب نا
پذير زيست ميکند.
بنابراين
تنهائی يک
مسئله شخصی و
فردی نيست و واقعيتی
همگانی است.
باشناخت
بيشتر از
تنهائی باين
نتيجه
ميرسيم که
انسان مدرن
زمان ما شايد
بيش از هر
زمان ديگر
تنهاست و
اگرچه بينش
گسترده تری
از مظاهر
گوناگون
تنهائی دارد.
تفاوت زندگی
انسان مدرن
با انسان
پيشين در اين
است که پديده
تاريخی
مدرنيزم
شيوه زيستن
انسان مدرن
را بکلی دگر
گون کرده. مدرنيزم
در تاريخ آغا
ز بوجود آمدن
انگيزه هائی
استکه سبب
برخاستن
انسان تنها و
پی روی بود که
بگمان " فه
روم " تلاش
ميکرد تا از
محدوديت های
تحميل شده
مذهبی( اولد
تستو منت) قرون
وسطی خود را
آزاد کند.
انسان مدرن
با چنين تکامل
فکری توانست
که ساختار
بنيادی"
هيومن نستيک"
که در بر
گيرنده
مظاهراخلاقی
عادلانه تری
بود بوجود
بياورد.
مدرنيزم
پديده ايست
که در آخرين
دهه های صده
نوزدهم و
آغازصده
بيستم در
فضای مذهبی
مسيحيت
اروپا بوجود
آمد. " فه روم "
بوجود آمدن
اين پديده
نوين را
بازده وجود
شکاف ژرفی
ميداند که
نيروی حاکم
مدهبی بين
خود و
اکثريتمردم
ايجاد کرده
بودند. در
واقع وجود
نهايت
بيگانگی و
تنهائی ميان
جامعه " سه کو
لار مذهبی"
که انگيزه
های بنيادی
مدرنيزم رادر
ادامه گسترش
گمانهای
فلسفیکه از زمان
" اسپي نوزا"
زمينه را
برای بزير
سئوال کشيدن
" دوگماتيزم
مدهبی" بوجود
آورده بود حرکت
پيشروی خود
را ادامه داد.
اين جنبش
ميکوشيد تا
فضائی را
آماده کند تا
بازده
مبارزات
شديد
پروتستانها
را که از
سالهای
پيشين در
دنيای مسلط
مسيحيت
اروپا بوجود
آمده بود
بفرجام
برساند.
آانتقادشان
اين بود که
نويسندگان
کتاب مقدس
باستانی-"
اولد
تستامنت و
نيو تستامنت"
هر دو زير
تاثير شديد
نيرو های
مدهبی حاکم زمان
خودشان
بوجود آمده
اند و
هيچگونه
تناسبی با
تغيرات
چشمگير
دنيای مدرن
نيستند.
اعتراض کلی و
اساسی آنها
به تمرگز
شديد حاکميت
مرکزی مذهب
در زندگی
اجتماعی بود. مدرنيزم
پديده ای است که
بنياد آن بريشه
های تاريخی و
ارگانيک
تنهائی و
دگرگونگيهای
زندگی انسان
در دورانهای
تسلط فنا
تيزم مذهبی
مربوط است.
مدرنيزه شدن
زمانی در يک
جامعه روی
ميدهد که
نيروهای
پيشروی
اجتماعی در
جدال با تابو
های خشک و
پوسيده
اجتماعی
ميکوشند تا
معيار های خسته
کننده و
ظالمانه
حاکم بر يک
فرهنگ را در هم
بريزند،
درست زمانی
مدرنيزه شدن
ضرورت پيدا
ميکند که
خلاقيت
انسان در
شرايطی
سرکوب ميشودو
ميخواهد
جمود و سکوت
مرگباری را
که در راه
پيشبردش
موانعی
بوجود آورده
است از ميان
بردارد. در هنر
هم مدرنيزم
درست توجه
باين واقعيت
مفهوم پيدا
ميکند که
نياز چنين
جهشی ضرورت
ميابد.
بنابراين
مدرن بودن
الزامايک
الگویتثبيت
شده،
ساختگی،مجزا
و محدود بيک
زمان و يا يک
گروه و گرايش
ويژه نيست،
بلکه يک
انگيزه
جبريست که در
زندگی انسان
ميبايستی رخ دهد
تا او را در
جريان
تکامليش به
پيشببرد. چه اين
جهش در
هنرباشد و چه
در
مظاهرديگر
زندگی. در يک
فضای مدرن
تفاوت در اين
است که
خلاقيت و ابتکار
انسان متاثر
از تابو ها و
معيارهای خشک
و جامد،
تحميلی،
وديکته شده
نيست بلکه
بازده
آزادی،
منطق،
خلاقيت،
ودانش فردی
انسان است.
علاوه بر آن
حاصل اين
آزادی دست
آوردی
همگانی و
دموکراتيک
است. زمانی
مدرنيزم
بدرجه تکامل
فلسفی و
اجتماعی رسيد
که انگيزه
های تاريخی
نيازش را
ايجاب ميکرد.
انقلاب
فرانسه برضد
اريستوکراسی
حاکم زمينه
های مناسبی
را در ميان
روشنفکران
بوجود آورده
بود، انقلاب
صنعتی
ساختار
فئوداليزم
را در هم
ميريخت،
امپراطوری
عثمانی پايه
های قدرت سياسيش
متزلزل
ميشد، ودر
نقاط مختلف
جهان حرکتهای
سياسی،
فرهنگی و
مبارزاتشان
شکل تازه ایبخود
ميگرفت. همه
اين انگيزه
ها يک هدف
مشترک داشتند
و انهم بوجود
آوردن سيستم
های دموکراتيکی
بود که بمردم
بينش بيشتر،
زندگی بهتر و
آزادی بيشتری
بدهد. اين
انگيزه هادر
راستای
بوجود آوردن
جامعه مدنی و
ساختار
دموکراتيکی
بود که بتواند
بازدهی را
داشته باشد. از
دورانهای
کلاسيک در
تمدن غرب
ريشه های مبارزات
روشنفکری
وجود داشت و
هد ف آنها
بوجود آوردن
جوامعی بود که
روابط
انسانهاعادلانه
تر باشد و
خواستهای منطقی
در سايه
سيستمی
عادلانه
برآورده
شودو انسان
آزادومستقل
از قدرتها و
سياستهای
حاکم
باشد.اولين
عامل مشترکی
که در دوران
کلاسيک مبارزات
در ميان مردم
حرکت ايجاد
ميکرد ايده مالکيت
فردی بود.
چنين انگيزه
ای در واقع
زمانی در
تاريخ رخ داد
که هنوز يونا
نيها بر
جوامع شهروندان
مملکت تسلط
داشتند. مردم
روم که از نظر
سياسی
پيشرفتهای
چشمگيری
کرده بودند
بفکر بوجود
آوردن
جوامعی
افتادند که
دور از قدرتهای
مسلط باشد.
مبارزات
مردم روم
سرانجام باعث
بوجود آمدن
قوانينی
برای احترام
به شناسائی و
تفاوت شخصی و
عمومی باشد.
اين زمينه به
احترام
بمالکيت
شخصی و بوجود
آمدن
قوانينی برای
حفظ و حراست
آن توسعه
پيدا کرد. در
رابطه با حفظ
و حراست
مالکيت و
سرمايه و قوانينی
که بتواند
اين ساختار
سياسی-اقتصادی
را حراست
کند، ايده
بوجود آمدن
جامعه مدنی
مطرح شد. اين
ايده يک پايه
اساسی برای
مبارزات
سياسی اروپا
ودر جهت
بوجود آمدن
جوامعی شد که
در آنها
روابط منطقی
و عادلانه
اجتماعی
وجود داشته باشد.
مبارزات
اگرچه بيشتر
بر روی
مالکيت شخصی متمرکز
شده بود ولی
در بر گيرنده
طيف وسيعی از
خواستهای
کوناکون
اجتماعی بود
که از سيستم
حکومت و
اداری تا
روابط
معمولی
اجتماعی را
در بر ميگرفت.
جدالها و
مبارزات و
بازدهی که از
آنها حاصل
ميشد قوانين
روابط
اجتماعی را هرچه
بيشتر گسترش
ميداد و
دايره نفوذ
قدرتهای خود
مختارحالم
را تنگتر
ميکرد. نتيجه
کلی اين
پيشرفتهای
اجتماعی
بوجود آمدن
سيستمهای
دموکراتيکی
بود که با
اراده مردم
وبرای حفظ آزاديها
و حقوق منطقی
آنها بوجود
ميامد. بدون
ترديد پيش از
مطرح شدن
جوامع
سوسياليستی،
هدف اساسی
دموکراتيزه
کردن جامعه
در جهت حفظ
سرمايه و
ايجاد روابط
بين مردم بر
پايه حمايت
سرمايه داری
بود. در
راستای
تاريخی از
زمانی که
ايده جامعه
مدنی بوجود
آمد تا زمانی
که موجوديتش
بعنوان يک
رويداد
سياسی تا
بامروز رشد
کرده است
هميشه
متاثراز
توان سياسی
حاکم بوده و
هميشه در يک
انعطاف
تاريخی
کاراکتر آن تغير
کرده است. بنا
براين جامعه
مدنی در يک الگوی
ثابت و
همگونی
بتاريخ
انسان
افزوده نشده
بلکه متناسب
با خواست
جامعه تغير
کرده است. اين
تغيرات بر
پايه ويژه
گيهای مختلف
قوانين
توليدی،
سيستم
حکومتی
واداری
هرجامعه است. در دوران مدرن تکامل جامعه مدنی قدرتهای حاکم بويژه سرمايه داری توانستند کاراکتر آنرا بنفع خود تغير دهند. در برش های گوناگون تاريخی متوجه ميشويم که تغيرات و تعريف های گيج کننده ای در باره جامعه مدنی ميشود که بعضی از آنها صرفا ساخته و پرداخته منافع نيروی حاکم است، و بعضی در راستایمنافع عمومی است. ايده جامعه مدنی برای نخستين بار در قرن هيجدهم بوجود آمد. اين ايده در برگيرنده طيف گسترده ای از عوامل و خواستهای گوناگون زندگی بود که از مسائل خانوادگی تا اقتصادی را در بر ميگرفت. اين گسترش ئر نهايت به توجه بيشتر و گسترده تری به بازار فروش، عوامل توليدی،پخش و تبادل گسترش پيدا کرد. بوجود آوردن دولت بعنوان نيروئی که ضامن عدالت در جامعه مدنی است شرط اساسی بوجود آمدن جامعه مدنی بود. کشورهای اروپائی که از زير نغوذ نيروهای خو |